آواز آب
(The Song Of Water)
شبانه، باران می بارد و عطری در هوا می پراکند که دیگر بار یادت می افتد این زندگی چه حرفا دارد برای گفتن، چه لحظه ها دارد برای زیستن آن قدر شیرین که تنهایی از یادت میرود، و هر دلتنگی یی هر خاطره ای، هر هراسی و دیگر بار میشوی لبریز از محبتی بی بهانه باران از آسمان می بارد و عطر خاک زمین را زنده می کند کجا می شود چنین عشقی را سراغ گرفت؟ "نگران نباش! آنهایی که زور می زنند همه ی آنچه مهم بوده را به فراموشی بسپارند دیر یا زود مجبور خواهند شد همه آن ماجراها و آدمها و روزگاران را قدم به قدم و لحظه به لحظه بیاد آورند!" -1- قبل از اینکه مطلب اصلی رو بنویسم جا داره از یه موضوع مهم یاد کنم درس بزرگی که توی سالی که گذشت یاد گرفتم و اون اینکه: همیشه برای اینکه به کسی ثابت کنی خیلی دوستش داری و براش واقعا ارزش قائلی .... درسته! شاید تو نگاه اول ماجرا این باشه که باید بهش برسی و با تمام وجود بخوای کنارش باشی تا خوشبختش کنی اما روزی که به همه وجودت باور میکنی بودنت کنار کسی که خیلی دوستش داری باعث تباه شدن زندگی او و خودت میشه اونجاست که اوج دوست داشتن مساوی میشه با : وداع کردن باور کن که خیلی سخت تر از اونیه که فکر میکنی اما اگه انسان باشی و هنوز معنای حقیقی دوست داشتن برات بی معنی نشده پا روی قلبت میگذاری ... و سعی میکنی کار درست رو انجام بدی و با اینکه خیلی تلخه ... خداحافظی میکنی -2- اتهام هرزگی سال گذشته به دلایل مختلف مجبور شدم سیم کارت موبایلم رو که همراه اول بود عوض کنم غالبا توی یک سال گذشته خاموش بود و توی این یک سال یه شماره ایرانسل جدید برداشتم خلاصه گذشت تا اینکه قبل عید موبایلم خراب شد و برای خوندن شماره ها مجبور شدم سیم قدیمی رو روشن کنم تا اینکه یک روزی قبل عید، در حالی که مشغول کار بودم یکهو سیم قدیمی زنگ خورد یه شماره ناشناس چند تا زنگ ، و هر بار برداشتم صحبت نکرد اما یکهو همون شماره، روی سیم جدید زنگ خورد اعتراف میکنم که نگران شدم چون در مجموع ، با افراد خانوادم شاید فقط ده نفر یا کمتر هر دو شماره منو دارن اونم کسائی که بسیار بهشون اعتماد دارم اما، این بار که زنگ زد و سلام کردم حرف زد دختری که صدای - البته می بخشید - آویزونی داشت یا حالا شاید این جوری وانمود میکرد سلام کردم و بعد از چند ثانیه مکث، جواب داد گفتم: بفرمایید؟ گفت: نشناختی؟ - با همون صدای بی حال و مسخره- گفتم نخیر! شما؟ گفت: زهرا هستم! منو یادت نمیاد؟ گفتم: زهرا؟ - چند ثانیه مکث- و باز پرسیدم:می بخشید شما رو از کجا می شناسم؟ گفت: از توی خیابون با هم آشنا شدیم در حالی که شکه شده بودم بعد از یه مکث کوتاه دیگه جیزی نگفتم و قطع کردم راستش خیلی احساس بدی داشتم درسته! من دوست دختر داشتم با زنها دوستانه و راحت حرف میزنم ولی هیچ وقت با کسی توی خیابون آشنا نشده بودم و هنوزم که هنوزه بعد این همه سال نمیتونم زل بزنم توی چشم زنی که نمیشناسمش و باهاش حرف بزنم اول که قطع کردم تا چند دقیقه گیج بودم اولین کاری که کردم اومدم با همکارام اینو گفتم اونام گفتن: حتما کسی خواسته سر بسرت بزاره نمیدونستم چی بگم واقعا گیج شده بودم بعد اومدم و سر میزم نشستم و بعد نگاه کردم به موبایلم و در حالیکه که یه حس خیلی بدی داشتم، کمی فک کردم چند تا حدس زدم و متاسفانه تقریبا مطمئن شدم که موضوع چیه چون این جمله شدیدا آشنا بود سعی کردم اولش خودم رو به اون راه بزنم ولی یکی با همه وجودش سعی کرده بود بهم توهین کنه و تحقیرم کنه! باورش سخته تو به خودت اطمینان داری ولی کسی که این کارو میکنه برای یه لحظه باعث میشه با همه وجودت به خودت شک کنی احساس تهوع انگیزی داشتم سعی میکنم فراموش کنم حرفی نیست اما ... اینو خوب میدونم و مطمئنم که هیچ سوالی بی جواب نمیمونه در تمام مدت سالی که گذشت گاهی اون قدر مشغله و گرفتاری فکری داشتم و گاهی اون قدر لحظه ها شیرین بود و گاهی اون قدر تلخ که با همه چیزی که گدشت چیز زیادی بخاطر ندارم و احساس میکنم امسال واقعا تند گذشت گذر زمان رو واقعا حس نکردم 90 ، سال پرماجرایی بود واسه من اتفاقای زیادی برام افتاد و البته در پیرامونم و در جامعم اما این عدد برام سمبل یک سال نیست شاید خیلی کوتاهتر، شاید یادآور یک روز یا یک شب پر ماجرا ولی شیرین بود، چرا که تجربه های زیبایی داشت و بهمراه خیلی اتفاقات جدید در زندگیم و حالا از صمیم قلبم ، بهترین آرزوها رو دارم برای تمام دوستان عزیزم در سال جدید شادمانی ، سلامتی و موفقیت و رسیدن به تمام آرزوهای قشنگتون غالب ما انسانها به شرایطی که در اون زندگی می کنیم عادت داریم به این معنی که حتی خیلی وقتا به این موضوع حتی فکر نمی کنیم که آیا شرایط زندگی من مناسبه؟ آیا این همون چیزائیه که من دوست دارم؟ در زمینه کارمون ... نوع روابط اجتماعی مون روش انتخاب دوستان مون ... نوع تفریح مون ... محل زندگی مون ... تغذیه مون ... ورزش سلامتی و سرحال بودن و نبودن مون روحیه مون اصلا خودتون فکر کنید هر چیزی که مهمه و شرایط حاکم به زندگی شماست چقدر ایده آل شماست؟ چقدر در درجه اول به این فکر کردید که از چه چیزایی راضی هستید و چه چیزائی داره آزارتون میده؟ و مهم تر از همه اینها چقدر احساس نیاز به تغییر در خودتون حس می کنید؟ چقدر جسارت و قدرت ریسک کردن دارین تا شرایط زندگیتون رو عوض کنید؟ و اینکه چقدر جسارت دارید دل بکنید از شرایط امروزتون؟ یا اینکه خیلی سخته؟ عادتتون به شرایط امروزتون چقدره؟ شدید؟ میتونید دل بکنید؟ میتونید ریسک کنید؟ میتونید برای رسیدن به یه شرایط جدید قمار کنید؟ بله راز تغییر همینه دل کندن از عادت های گذشته و ریسک کردن و جسور بودن و فکر کردن برای آفریدن زندگی و شرایط جدید تا حالا به این فکر کردین که روزمرگی چه معنائی داره؟ و اینکه آیا ما واقعا چقدر دچارش هستیم؟ من فکر میکنم روزمرگی معنیش اینه اینکه ما بجای زندگی کردن با اراده و تصمیم و تفکر و انتخاب در واقع خودمون رو رها کردیم و داریم با جریان زندگی میریم با یه حرکت ناخواسته که خودمون دربارش تصمیمی نداریم انگار دیگه درباره کارهامون فکر نمی کنیم درباره سرنوشتمون و اینکه داریم توی زندگی به چه سمتی میریم آیا واقعا خوشحالیم؟ راضی هستیم؟ اینکه قلبا از زندگی چی میخوایم؟ و سوالی که از همه این سوالات مهم تره ما چی هستیم؟ پایه شخصیت ما چیه؟ چیزایی که جامعه و محیط کار و خانواده و ... به ما تحمیل کرده؟ یا داریم فکر می کنیم این گونه باشیم و این گونه زندگی کنیم؟ مثلا من ِنوعی با خودم فکر می کنم یه هنرمندم یا آدمی فرهنگ دوست آیا اگر بر فرض تصمیم داشتم این جور باشم الان واقعا این جور هستم؟ ساعتای روزم صرف چه کارایی میشه؟ یه حجم بالای کار برای یه درآمد کم؟ پس چه وقتی رو برای چیزایی که دوست داریم صرف می کنیم؟ چقدر وقت صرف شخصیت و افکارمون می کنیم؟ چقدر کتاب میخونم؟ چقدر فکر میکنم؟ چقدر می نویسم؟ چقدر ساز میزنم؟ چقدر وقت شناسم؟ چقدر خوش قولم؟ شاید برای داشتن یه زندگی درست باید هر روز فکر کرد به اینکه امروز چیکار کردم و چقدر توی مسیر درست زندگی هستم هر روز باید خودت رو مرور کنی هر روز باید خودت رو پیدا کنی --------------------------------- پی.ن: سلام به دوستای گلم! میدونم! مدتها بود اینجا چیزی ننوشته بودم! از غیبتم عذرخواهی میکنم! امیدوارم همگی شاد و سلامت باشید! ای بابا ! خب تقصیر خودمونه که گاهی این قدر حالمون گرفتست ! خب وقتی مسائل بی اهمیت رو واسه خودمون این قدر بزرگ می کنیم و همه تمرکزمون روی چیزای چرت و پرت و سطحی قرار می گیره وقتی که داریم سعی می کنیم به زور خودمون رو توی فضایی که بهش تعلق نداریم جا کنیم یا کارائی رو انجام بدیم که نه تعلق خاطری بهشون داریم نه بهیچ لحاظ باهاشون نسبت ذهنی داریم و وقتی دقیقا بر خلاف جهت جریان زندگی حرکت می کنیم معلومه دیگه به جای لبخند زدن باید حرص بخوریم و اینکه : جدی بگم کسی که خودش رو میندازه وسط دردسر و بعد قیافش عبوث و اخمو میشه بدون هیچ تعارفی باید گفت: خب ابله ِ دیگه!!! --------------------------------------------------- پی.ن. : فک کنم خدا وقتی به یه آدمی یه توانایی ها و قابلیت هایی میده و بعد می بینه اون آدم قدر این نعمتا رو نمی فهمه واقعا دلگیر میشه! بنابراین یادمون باشه همیشه در حد و اندازه خودمون باشیم و بیخود خودمون رو پایین نیاریم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

